اصلا بعضی ها به زورگویی عادت دارند !



برخی والدین را نمی توان درک کرد .. کدام شان ؟ آن هایی که دختر کوچولویشان را مجبور ( دقت کنید مجبور ! ) به داشتن حجاب می کنند ! دیده اید ؟ آن هایی که مثلا کودک 6 ساله شان حق پوشیدن شلوارک ندارد ، حق پوشیدن شلوارهای ساق کوتاه حتا .. آن هایی که دختر کوچولویشان را مجبور میکنند دامن بپوشد ، روسری سر کند ، و حتا چادر ..  !! من دیده ام .. یکی از این والدین را هم همین دیروز بود که دیدم .. یکی از این والدین تحصیلکرده .. همین دیروز وقتی دخترک 7 ساله اش وسط یک بازی ساده روسری اش افتاد ، او با چنان جدیتی بهش هشدار داد " روسری ات افتاد ، حواست کجاست ؟ صدبار گفته ام زشت است "که دخترک از ترس دستانش لرزید !

از نظر من برخی چیزها زمان خاص خودشان را می طلبند .. چیزهایی که انگار تا وقتش نرسد انجامش خیلی بی ربط و بی ثمر و بی معنی خواهد بود .. چیزهایی که تا قبل از موعدش اصلا نباید درباره اش حرف زد ، چه رسد به عملی کردنش .. حجاب از آن قبیل است .. تا جایی که ما میدانیم حجاب مال دختر کوچولوها نیست ، تا جایی که ما میدانیم همان اسلامی هم که امثال این والدین بدان معتقدند سن حجاب را 9 سالگی قرار داده .. به همین سبب دلیل این همه اصرار و جدیتشان برای من مبهم و غیر قابل درک است ! اگر از آن ها بپرسید چرا ؟ پاسخشان همان جملات معروف است که " میخواهیم کودکمان از همین حالا تمرین کند .. از همین حالا حجاب داشتن را یاد بگیرد ، باهاش انس بگیرد ، بهش عادت کند " شک نکنید این خنده دارترین دلیل برای چنین عملی ست ! چرا که مثل این است مادری دخترک 7-8 ساله اش را مجبور به استفاده از نوار بهداشتی کند ، و وقتی دلیلش را بپرسی بگوید که " میخواهم از حالا تمرین کند ، این کار را یاد بگیرد ، که بعدها با قاعدگی اش کنار بیاید ، با آن انس بگیرد ، بهش عادت کند  "

 


+ اصلا حجاب داشتن در بچگی ، هر چه هم که سفت و سخت باشد ، باز هم هیچ تضمینی برای حفظش در بزرگسالی نخواهد بود .. تنها بعد از رسیدن به بلوغ فکری ست که تصمیم ِآدم برای داشتن یا نداشتنش قطعی می شود !



تشکرانه : بابت لطف بی دریغ و ایمیل های خوبتان برای پست قبل سپاس دوستانم .



حواسمان به دزدی هایمان باشد !



بعد از ظهرها همیشه این خیابان خلوت می شود . و من چقدر از این که درست در آن زمان ، اینجا باشم بدم می آید .

امروز توی پیاده روی همان خیابان داشتم برگه ها را می چپاندم توی کیف و به این فکر میکردم چقدر دلم یک کوله ی چرمی مشکی میخواهد که خانومی از کنارم رد شد . تیپ تماما مشکی اش هم به دل می نشست هم دل را می زد . داشتم پشت سر او سلانه سلانه حرکت می کردم که به ثانیه نکشیده یک موتوری با دو سرنشین به سرعت از کنارم گذشت و .. خودتان می توانید حدس بزنید چه شد . به سرعت برق کیف توی دست های دستکش پوش موتور سوار با صاحبش وداع کرد .

" هی عوضی " . زن با گفتن این حرف شروع کرد به دویدن . اما با آن کفش های پاشنه بلند .. !!  طبق معمول طبق غریزه ای ذاتی بی مهابا دویدم .. درست مثل دختر بچه های دبستانی .. اما بی فایده بود و چند ثانیه بعد حتی از دود آن موتور هم خبری نبود . مایوس برگشتم سمت زن که داشت آرام آرام میدوید . به هم رسیدیم .. نفس زنان گفت : " فرار کرد نه ؟" گفتم : "بله متاسفانه" . آنقدر مغموم و گرفته بود که حدس زدم باید پول زیادی از دست داده باشد ؛ این شد که پرسیدم :" پول یا وسیله ی مهمی که توش نبود ؟" گفت : "پول چه اهمیتی داره چیزی هزار بار مهمتر از پول داشتم ". و بعد گویی که دارد با خودش حرف میزند ادامه داد : "عکسش ، عکسشو از دست دادم . تنها چیزی که ازش برام مونده بود . وای اگر چهره اش یادم بره چی .. "

 مشخص است که آقای دزد کیف را همراه با آن عکس می اندازد توی زباله دان .. و این وسط آن زن می ماند و یک عمر حسرت ..

میدانید ما همه مان یک جورهایی دزد هستیم .. نه ؟ از آن دزدهای حرفه ای ، قهار .. آن قدر که گاهی حتا خودمان هم متوجه دزدی هایمان نمی شویم .. ما از آن دزدهایی هستیم که نمی شود زندانی مان کنند .. نمی شود ببرندمان دارالتادیب .. نمی شود جریمه مان کنند .. من جریان بالا را برای این تعریف نکردم که بنشینیم و آن دزد را محکوم کنیم ، یا مشکلات این چنینی را ریشه یابی کنیم و این حرف ها ؛ من فقط خواستم بگویم ما دزدهای محترم لازم است یک چیزی را بدانیم .. و آن این است که دزدیدن فقط حالت مادی ندارد .. لازم است بدانیم که جای پول را شاید بشود پر کرد ، اما برخی از چیزهایی که از دیگران می دزدیم و با خود می بریم  ( و حتا برخی از چیزهایی که از خودمان !! می دزدیم ) .. آن چیزهایی که دست آخر می اندازیم شان توی زباله دان ِ ذهن ِ مان .. ممکن است آن قدر برای آن شخص ( و برای خودمان ) مهم باشد ، آن قدر تک باشد ، آن قدر خاص و ویژه باشد ، که هیچ وقت پر کردن جایش ممکن و میسر نگردد !


+ ( باز نشر این پست در لینک زن )


وقتی می دانم که هرگز ..



اینکه وقتی لپ تاپت را بستی .. دفترچه ات را گذاشتی توی کمد .. لامپ اتاقت را خاموش کردی .. مچاله شدی زیر پتو .. و درست همان موقع کلمات به مثابه صف ِمورچه های کارگر توی سرت ردیف شدند و رژه رفتند .. اما تو آنقدر تنبل بودی که دیگر حوصله ات نکشید دوباره بلند شوی بروی سراغ لامپ و دفترچه و لپ تاپ .. معنایش این است که هرگز نویسنده ی موفقی نخواهی شد ..

وقتی می نشینم پای نوشتن ِ کتابم ، واژه ها درست مثل دیدن یک بیماری واگیر دار از ذهنم فرار می کنند ! اما به محض خاموش کردن لامپ دوباره سرو کله شان با لبخندی خبیثانه و حرص درآور پیدا می شود .. من هم که اینجور مواقع روی هر چه تنبل است را می برم حمام و سفید میکنم .. این شد که امروز به محض دیدن حلب خالی روغن توی خانه ، با خودم فکر کردم چقدر آتش درست کردن تویش می چسبد .. برداشتمش و رفتم روی پشت بام .. این بار زحمت هیزمِ آتشم را برگه های دفترچه ام کشید .. نوشته هایی را که قرار بود روزی بشوند " کتابِ من " .. سوزاندم .. زحمت ِ هشت ماهه ام در عرض چند ثانیه خاکستر شد  ..

خب حالا که می دانم هرگز نویسنده ی موفقی نمی شوم پس داشتن یک کتاب نصفه کاره ی سوخته و مرده در آتش ، خیلی بهتر از داشتن ِ یک کتاب ِ کامل ِ به درد نخور است !

 


+ شما از این کارها نکنید .. زحماتتان را توی یک چشم برهم زدن به آتش نکشید !

+ شما هم از این کارها بکنید .. گاهی برخی چیزها را ، هرچقدر هم که عزیز باشند ، باید توی چشم بر هم زدنی به آتش کشید !